کد خبر: 13775

تاریخ انتشار: ۱۳۹۴/۰۱/۲۰ - ۱۵:۲۶

شعر “اهل تکفیرم” / ارسالی

اهل تکفیرم روزگارم بد نیست تکه بمبی دارم ، خرده باروت ، سر سوزن موجی از خون مادری دارم ، از جنس هوس دوستانی ، بهتر از  بوش و خدایی که خودم ساختم لای این وحشت ها ، پای آن کوه بلند روی آگاهی تانک ، روی قانون حراص من تکفیرم قبله ام وحشت جانمازم […]

اهل تکفیرم
روزگارم بد نیست
تکه بمبی دارم ، خرده باروت ، سر سوزن موجی از خون
مادری دارم ، از جنس هوس
دوستانی ، بهتر از  بوش
و خدایی که خودم ساختم
لای این وحشت ها ، پای آن کوه بلند
روی آگاهی تانک ، روی قانون حراص
من تکفیرم
قبله ام وحشت
جانمازم خون ، مهرم دروغ
کمربند سجاده ی من
من وضو با طپش جان می گیرم
در نمازم جریان دارد ریا ، جریان دارد جنگ
خیانت از پشت نمازم پیداست
همه ذرات نمازم خونی است
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را کودک بی بابا ، گفته باشد سر گلدسته ی تزویر
من نمازم را ، پی « تکبیره الاحرام » قتل می خوانم
پی « قد قامت » حمله
کعبه ام بر لب خون
کعبه ام زیر بمب ها
کعبه ام مثل قدیم ، می رود بت  به بت، می رود ترس به ترس
« حجر الاسود » من ویرانی آشیانه هاست
اهل تکفیرم
پیشه ام وحشی گری است
گاه گاهی بمبی  می سازم با دعا ، می گیرم جان
تا به آواز مسلمان که در آن حوالی است
عمرشان سر برسد
چه شعاری ، چه شعاری ، … می دانم
پرده ام بی جان است
خوب می دانم ، حوض نقاشی من خیال است
اهل تکفیرم
نسبم شاید برسد
به مردی در غرب ، به زنی در شرق
نسبم شاید ، به زنی فاحشه در شهر تلاویو برسد
پدرم وحشی گری می کرد
کمربند هم می ساخت ، سر هم می زد
ریش خوبی هم داشت
من به مهمانی غارت رفتم
من به دشت سوریه
من به باغ عراق
من به جنگ با اسلام رفتم
رفتم از پله ی مذهب بالا
تا ته کوچه ی نیرنگ
چیزها دیدم در شام
کودکی دیدم بابا را بو می کرد
خانه ای بی در دیدم ، مردی بی سر پرپر می زد
من زنی را دیدم ،بی کس
من کتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس نفاق
کاغذی دیدم ، از سوی حجاز
مسجدی دور از خدا
سر بالین جوانی ، شمشیری دیدم پر از خون
قاطری دیدم از کاخ سفید
اشتری دیدم بارش همه از ریال
عارفی دیدم بارش لااله الله
اهل تکفیرم ، اما
شهرمن اینجا نیست
دینم گم شده است
من با جنگ ، من با قتل
خانه ای در طرف دیگر شب خرابش کردم
من در این شهر به گم نامی اسلام نزدیکم
من صدای نفس کودکان را می شنوم
و صدای غارت را ، وقتی از کوچه ای می گذرم
و صدای ، ویرانی ها را
و صدای کشتار، ترکش و بمب و خمپاره ها را
من صدای قدم خواهش می شنوم
و صدای ، پای بی قانونی خود در حلب
من صدای ، کفش ایمان وهابی ها را می شنوم
و صدای متلاشی شدن اسلام
پاره پاره شدن دین رسول
من ندیدم دو مسلمان را با هم دشمن
هر کجا هستم ، باشم ،
ناموس مردم  مال من است
آرامش ، امنیت ، خدا ، دین، اسلام مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر گردن می زنم
من نمی دانم
که چرا می گویند : داعشی وحشی  است ، اسلام زیباست
و چرا در غرب داعشی ناپیداست
کاخ سفید چه کم از کعبه دارد
چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید کشت
آیه ها  را باید شست
آیه  باید خود ساخت ، آیه  باید خود نوشت
کمربندها را باید بست
در تجمع ها باید رفت
جان را  ، عمر را  ، زیر بمب باید برد

به قلم محمد سلیمی


دیدگاه کاربران

نظرات در انتظار تایید: 17806

کل نظرات :4

  • بهزاد

    تاریخ : ۲۰ - فروردین - ۱۳۹۴

  • محمد رضا

    تاریخ : ۲۰ - فروردین - ۱۳۹۴

    زیبا بود اما چه کنیم که گاه حقیقت از حنظل تلخ تر است . ای کاش امام زمان هر چه زودتر ظهور کند. (اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب العصر و الزمان)


    پاسخ دادن

  • نامدار

    تاریخ : ۲۰ - فروردین - ۱۳۹۴


    چیزها دیدم در شام
    کودکی دیدم بابا را بو می کرد
    خانه ای بی در دیدم ، مردی بی سر پرپر می زد
    من زنی را دیدم ،بی کس

    خدایا بر تمام مردمان مظلوم و ستمدیده رحم کن و عاقبتشان به خبر گردان
    آمین


    پاسخ دادن

  • UNKHNOWN

    تاریخ : ۲۲ - فروردین - ۱۳۹۴

    شعر خوبی بود .کمی سبک شعریش به سهراب سپهری میخورد ! و ای کاش از دیدگاه منفور بودن این حروم زاده ها براشون شعر گفته می شد : که گاهی به نظر می رسه که میشه اون در وصف غیر متضاد داعشی ها به کار گرفت !


    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

استایل مد

مسکن نیوز

تبلیغات آنلاین